گول زدن بابا
سلام بعد از مدت ها ما امديم و با يك اتفاق خنده دار راستش من مي دونسم كه با هوشي ولي نه تا اين حد يه چند وقتي هست كه ديگه كاملاً مي ري و تو اتاق خودت مي خوابي و خيلي زود و راحت به اين وضوع عادت كردي تا ديشب كه امدي گفتي اوگو گي ( يه عروسك داري كه شبيه قورباغه ست و بيشتر شبها كنارت هست و خيلي دوسش داري ) گفته ظهر پيش من بخواب و شب تو تخت مامان بابا ... . من و بابا هم كه خوشگل حرف زده بودي گفتي خوب بيا امشب اينجا بخواب اشكال نداره . ولي تو به اين موضوع بسنده نكردي و شروع كردي اذيت كردن بابا ، بابا هم كه خسته بود و ديد تو ول كن ماجرا نيست بالشت شو ورداشت و رفت توي حال كه بخوابه تو هم كه به مراد دلت رسيده بودي سرع رفتي بال...
نویسنده :
مامانی
11:48





